جهان وهم خواب ست ...

قرار بر این نبود...

رفته بودم قرار شوم بر تمامی بیقراری های این وامانده!بر کوبه کوبه کردن اش..شاید شکوهپاره ی نوازش  و پاسخی به تمامی دردهای این سالهای جانکاه...که به تمامی ات از آن اویی باشم که خواب های مرا آشفت و دریای چشمانم را پیمود و دستان مرا وامی داشت به دوباره شکفتن و نوشتن ..

همانی که تمامی ات مرا آشفت...و شعر شد!حال ثانیه هابه دنبال زنانه گی ام تکه ای از من در پس شیدایی مردی میمیرد و کنج دو سیاره ی مغموم  چشمان ام هماره بارانی می شود بی آنکه سوز دل به جایی راهی باشد و چاره ای..معنای خوشبختی همین ست شاید تو بمیری و قبل مردن ات خیره بمانی و او مضراب تلخ سطور را بردارد و  بر زخمه های لحظه های ات بزند..هماهنگ و موزون و نفس ات را تا بالای برجستگی سینه ات بگیرد و به تلنگری....

و من در پس پریشانی های ام برای تو از خستگی های تلمبار شده پشت پلک هایم مینویسم و بهار را طی کنم چه میدانی شاید تنها به صرف فنجان چایی سبز مهمان تو این بهار باشم.. یادت باشد یک جای خالی مانده تا ابد... همین حس سخت و سنگین..  یا همین خوسبختی کوچک و کوتاه در عمق من بزرگ ست و ناگریز!

/ 1 نظر / 10 بازدید
الهام اسدی

و جهان و تو و من... در وهم این خاب تمام می شویم