کافی ست

 

کافی ست ماهتاب سایه به برکه اندازد و پریشانی زلف ات کار دستش دهد عطرش دل آشوب کند لیلی زمانه را هماره...کافی ست آغوش چلچله های دیروز به پهنای دلتنگی های ات باشد تا بباری و جوانه بزنی حضورت را سبز و بی انتها...کافی ست هجوم واژه ها شب را از قاب چشمان ات خط بزند و تو سطر شوی و حتی غزلی ناب..کافی ست باشی و دلش قنج برود برای بهار نارنج و لبخنده های ات ..کافی ست ثانیه های تهی از تو بایستند تا اسطوره شوی به زمانه ی خودت .../

 

+آغاز باش و اسطوره ...

+عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

/ 2 نظر / 3 بازدید
محمد

کافی است تو بخندی ... فقط یک لبخند ... مبادا نگرانِ شهر آشوبِ بناشده بر ترنمِ خنده‌هایت باشی!