چشمهای من رج های نگاه تو را در بافه های نور کنار گذاشته است و پلک انداخته و در روشنی روز به مسیر خنده هایی می نگرد که دارند جان می گیرند...که دارند پا می گیرند. خنده های ِ من از چشم هایم شروع میشوند . از نخستین کلام من با خانه و تنهایی دوست داشتنی ام... از نخستین کلام من با نور از نخستین کلام من با روز... چشم های ام مسیر زنده ای برای زندگی ست. میان چشم ها و خنده ها حرف هایی هست که نمی شود شنید. حرف هایی که نمی توان تعریف انسانی از آنها داشت...من خنده هایم را از چشم هایم به روز و روز چشم های ام را از خنده هایم به من بر می گرداند. در فاصله ی روز و لبخند و چشم برمی گردم به فردا...

 

 

 پایان این بی قراری بهشت است/بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

/ 2 نظر / 22 بازدید