از دستهای م سُر می خورم بر روی زمین می شکنم .ته نگاه م از زورنه ی نور خالی است ، پر از یاسهای خاکستری ام .باد مرا می برد .معلق و بی انتها ... در ذهن خاکستری پنجره ها.تجربه ائی تلخ بر تن م سرد می شود و من با تن برهنه در عریانی افکارم درد می شوم.بندهائی از چشمهای ام گسیخته و من در ته هیچ پوچ شده م ..احساس م بسان کاغذهای مچاله و کثیف متورم شده  است.انگار کسی در تن ام می میرد و ادامه ی فریادش در ذهن ام جیغ می شود!!خطوط در هم پیکرم از برجستگی سینه های ام بالا می رود و زیر گلوی ام ترک می خورد .. و من تندیس دردم مهربان!!حس دردناکی در من ضجه می کشد ، استخوانهای ام در هم می پیچد به حس تلخ بودن های م می اندیشم ، حیاتی که برای داشتن ش اینهمه تحقیر شده ام . به ثانیه های تبعیدی انتظار به ارتفاع پست بودن م در فاصله ی روزهای آبی تو به درد نبودن های ت فکر می کنم.کسی از نا امیدی در تن ام فریاد می زند..نمی دانی چه دردی در من زاده شده و چه اشتیاقی در وجودم زبانه کشیده...

چشمهای م خیس می شود انگار در جنگ نابرابر روزها شکست خورده م در ولنگاری دنیای سیاه ادمها.....هنوز نمی دانم به کجا آویزان شده ام ؟ شاید دستان م را تنها به توهم بودن ات خوش کرده ام

/ 6 نظر / 3 بازدید
آمد

و گاهي رها شدن در بادي كه ما را با خود مي برد به هزاران تيركي كه خود را به ان بسته ايم مي ارزد .

یاسی

نـــــــــــــازی جووووونم لینکت کردم :*

نسترن

تنديس درد شده ام و به طنابي آويزان مي شوم كه مي دانم مرا به قعر نا اميدي نمي كشاند چشمانم خيس مي شود و من محكمتر از هميشه طناب را چسبيده ام

محمد

"بگذار توهم حضور نفسهایت در این اتاق سرد، سرگرمم کند ...." خیلی زیبا نوشتین!

وبلاگتون زیباست ولی خیلی نا امید هستید و این فکر می کنم صحیح نیست با پوزش