بازگشت سمیه ی عزیز.../

 آبستن "درد"ی ست دل

بازگشت ات را ویار کرده ست                                

"زجه" های  تاب آوردن ات را

بغض چال می کند

تمامی دردهای ات را آغوشی ست 

در میان تبلور اشک های متعالی

میان دعاهای باکره ی دستان ام

سوگندت می دهم به "سلام"

تاب آور بانوی صبور من...

ت

ا

ب

آور.../

 نازی/در حوالی دلتنگی های بی توبودن ها دخترک معصوم!

پ ن:گفته بود پدر:سرما اندازه ی بالاپوش ست ...تاب که آوری متعالی می شوی به وقار می رسی در اندوهی که قی می کنی!شرمنده ام از گفتن "صبور" باش اما تاب اش باید آورد هر آنچه که سخت ست و جانکاه!

پ ن:نمی دانی چه زجری دارد دستان ناتوان ات به هیچ کار نمی آید حتی دستگیری دستانی میان سقوط...آه چقدر بیهوده ام این "من"

/ 0 نظر / 5 بازدید