آن طبیبی که به دستش همه درمانم بود
به دو چشمان همه دم خار مغیلانم بود

عیب گل مصلحت آن بود که افشا نکنم ور نه زان عشفه گری شکفه فراوانم بود
دیدی آن نوگل خشخاش چه بازیهاداشت
تاکه جادوی سیاهش به سر و جانم بود

آنچنان در طلب آورد مرا کامی از او
که نثارش کنم ار ملک سلیمانم بود

برمن ای مورو مگس زحمت خودکمتردار
که فراتر زملک عرصه ی جولانم بود

دل پی گمشده می رفت و زمن غافل شد
رفت و ره توشه ی او جرعه ایمانم بود

می و میخانه مفتا چو حرامش دانست
خمر مشروعه ی افیون همه ارزانم بود

مغرضان سلطنت پیر مغان بر چیدند
چه بسا برسر پیمانه که پیمانم بود

 

/ 1 نظر / 17 بازدید