رفته ست زنی از مرد...

تکه های مردی میان سیاهی تن پوش ها خیره به قاب چشمانی زنی که دوستش می داشت گیچ به باد وتن سوزی آفتاب ،جای خالی خفتن ات را می گریست...مگرمی توان صدای خنده ها،چرخ دستان عروس گونه اش,عمق نگرانی چشمانش و ...را رنگ کند به خیال صبوری و سردی خاک؟ اشک می دواند مردی به تنهایی خودش پس از زن..../

 

  

پ ن:کهنگی شراب به چهل ست و مستی اش بیش..تازه گی تو بیش از چهل ست و تنهایی اش بیشتر

 پ ن:دور باشد الهی از پدر....سپیدی موهای مرد مزار امروز مرا به تنهایی پدرم پس از دوری مادرم انداخت..و من می دانم چه حجمی از مرد جا مانده ست زیر بطن آن خاک مقدس...روحت شاد مادر نازنین 

  پ ن:تسلیت علیرضای عزیزم.../ 

/ 6 نظر / 19 بازدید
جعفری نژاد

سلام و خوشوقتم

Masan

بودن در کنار سپیدی دل می خواهد. چنان آینه.