آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی 
 روز و شب تنهاست 
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد 
 جامه اش شولای عریانی ست 
ور جز اینش جامه ای باید 
بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد .
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ،
 یا نمی خواهد 
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی تابد 
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می گوید .
باغ بی برگی 
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
 جاودان بر اسب  ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن 
پادشاه فصلها ، پاییز .

/ 0 نظر / 17 بازدید