از دستهای م سُر می خورم بر روی زمین می شکنم .ته نگاه م از زورنه ی نور خالی است ، پر از یاسهای خاکستری ام .باد مرا می برد .معلق و بی انتها ... در ذهن خاکستری پنجره ها.تجربه ائی تلخ بر تن م سرد می شود و من با تن برهنه در عریانی افکارم درد می شوم.بندهائی از چشمهای ام گسیخته و من در ته هیچ پوچ شده م ..احساس م بسان کاغذهای مچاله و کثیف متورم شده  است.انگار کسی در تن ام می میرد و ادامه ی فریادش در ذهن ام جیغ می شود!!خطوط در هم پیکرم از برجستگی سینه های ام بالا می رود و زیر گلوی ام ترک می خورد .. و من تندیس دردم مهربان!!حس دردناکی در من ضجه می کشد ، استخوانهای ام در هم می پیچد به حس تلخ بودن های م می اندیشم ، حیاتی که برای داشتن ش اینهمه تحقیر شده ام . به ثانیه های تبعیدی انتظار به ارتفاع پست بودن م در فاصله ی روزهای آبی تو به درد نبودن های ت فکر می کنم.کسی از نا امیدی در تن ام فریاد می زند..نمی دانی چه دردی در من زاده شده و چه اشتیاقی در وجودم زبانه کشیده...

چشمهای م خیس می شود انگار در جنگ نابرابر روزها شکست خورده م در ولنگاری دنیای سیاه ادمها.....هنوز نمی دانم به کجا آویزان شده ام ؟ شاید دستان م را تنها به توهم بودن ات خوش کرده ام

/ 3 نظر / 16 بازدید
آ.ج خاموش

انگار کسی در تن ام می میرد و ادامه ی فریادش در ذهن ام جیغ می شود.......................... .نمی دانی چه دردی در من زاده شده........

پوریا کلهر

ممنون نازی جان از دعوتت به بیشه... رفتم سرزدم و یه گوشه بساطم رو پهن کردم و برگشتم... نمی دونم بشه برم یا نه ... اونقدر زمانم لبریزه که روی ثانیه ها دارم برنامه می ریزم... خسته شدم از بس زندگیم رو گذاشتم بر پایه ی یادآوریهای گوشیم... حتا تولد عزیزترین کسانم را!! دلم واسه ساعتم تنگ شده!.. یکساله باطریش تموم شده اما هنوز رو دستم مونده... می ترسم بازش کنم و دستم به نبودنش عادت کنه... حکایتی دارم. بازم ممنون از بیشه... بیشه ات سر سبز.

ناریه

سلام عزیزم ممنونم که به این کوچه ی بی رهگذر سری زدی. [گل]