جهان آلودۀ خواب است و من در وهم خود بیدار

قرار بر این نبود...

رفته بودم قرار شوم بر تمامی بیقراری های این وامانده!بر کوبه کوبه کردن اش..شاید شکوهپاره ی نوازش  و پاسخی به تمامی دردهای این سالهای جانکاه...که به تمامی ات از آن اویی باشم که خواب های مرا آشفت و دریای چشمانم را پیمود و دستان مرا وامی داشت به دوباره شکفتن و نوشتن ..

همانی که تمامی ات مرا آشفت...و شعر شد!حال ثانیه هابه دنبال زنانه گی ام تکه ای از من در پس شیدایی مردی میمیرد و کنج دو سیاره ی مغموم  چشمان ام هماره بارانی می شود بی آنکه سوز دل به جایی راهی باشد و چاره ای..معنای خوشبختی همین ست شاید تو بمیری و قبل مردن ات خیره بمانی و او مضراب تلخ سطور را بردارد و  بر زخمه های لحظه های ات بزند..هماهنگ و موزون و نفس ات را تا بالای برجستگی سینه ات بگیرد و به تلنگری....

و من در پس پریشانی های ام برای تو از خستگی های تلمبار شده پشت پلک هایم مینویسم و بهار را طی کنم چه میدانی شاید تنها به صرف فنجان چایی سبز مهمان تو این بهار باشم.. یادت باشد یک جای خالی مانده تا ابد... همین حس سخت و سنگین..  یا همین خوسبختی کوچک و کوتاه در عمق من بزرگ ست و ناگریز!

 

برایم نوشته بودی الی:

زل می زنی به مرور خاطرات کسی که دارد از شیره ی جان تو مستی هایش را با کسی دیگر سر می کند، بی آنکه حتا به خودش زحمتی داده باشد برای اینکه ذره ای آمده باشد از دور روزهایت را ببیند و شب هایت را هم...خیال های خسته ات را می ریزی رو پلک هایت و گم می شوی جایی که او نیست. گم می شوی جایی که او هست. هی برای خودت و برای من از خسته گی های مداوم این روزهایِ سرگشتگی و پریشانی می گویی، بی آنکه حتا بخواهد خودش را برساند به کلماتت که دارند جان کندن را جان می کنند، برای کمی رستگاری از این غمگینی مداوم که سلول به سلول جانت را پُر کرده...دیگر کاری از دلنوایی کردن های ِ من و مهربانی هایم هم بر نمی آید.

می خواهم لم بدهم به حرفهای مشتاقی ات...به حرفهای مهجوری ات... می خواهم بنشینم و بغض کنم پا به پایت.کاری که برای خودم هم نمی کنم. آخر تو می دانی من گریه کردن دیگر بلد نیستم. می دانی دارم برای خودم پیش از مرگ یک جشن حسابی می گیرم.اما باید برای تو کاری بیش از این ها کرد. چیزی نوشیندنی تر از یک فنجان چای ِ سبز... یا حتا گرم تر از یک دست ِ پیش آمده برای سلام...باید برای تو  تدارک یک عشق را دید،که شاید بازگشتی ندارد... باید برای تو قصه ای ساده از پذیرفتن یک نبود ... یک جای خالی مانده تا ابد... یک حس سخت و سنگین نوشت... باید برای تو یک بار دیگر از نو مرور کرد ذرات بهم چسبیده ی آن خوشبختی کوچک را، تا بدانی هیچ نبود جز یک خوشبختی کوتاه و کوچک.

 عنوان:سهراب سپهری

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو وقتی با صدای  علی قربانی تنها نوای خلوت شبهای ات باشد../

/ 2 نظر / 5 بازدید
محمد

" و تو ای عادت فراموش شده! کی می شود فتح کنی مرا به نور، به عشق ؟ ..." بازهم زیبا، به قول خودتون نویسا باشی!

الهام

من فدای مهربونیات بشم نازی عزیزم... همیشه خستگی هایت را بیاور بتکان روی شانه های استخوانی من ...