شب همه شب تنها در فرش ِ خواب ِ خویش

 بى خود از خویش هواى زیبارویى را به سر داشتم که جانم از او سوزان است.

اما او را نیافتم.

پس خانه را وانهاده سرگشته ى سوق ها و گذرها در شهر

پریشان شدم.

به هواى آن که جانم از او سوزان است.

به هر جائى جُستم اش، به هر جائى پرسیدم اش

اما بازش نیافتم، بازش نیافتم.../

/ 2 نظر / 20 بازدید
میس راوی

نیست، رفته است و انگار قرن ها گذشته از آ روزی ک باران می‌بارید و او در میان کوچه بود

مرسی قشنگ بود