آغوشی که از خاطر نرفت

.

تا به صبح همه تن در آغوشش بودم در اتاقک انتهای باغ.آنقدر به وجد آمده بودم از برای این دیدار که دستانم به شعله ی چای زغالی سوخت و همه خنده بودیم هر دو به این سوزش که گفت:می خواهم همه ی شب کنارم بشینی و برایت سخن ها بگوی ام! امشب نمی خواهم زمانی به یغما رود...سرم را روی پاهایش گذاشتم و چشم به آنسوی پیچک باغ همه تن گوش شدم!گفت:امشب چشمان ات بی نهایت دلربایی می کند و هلال صورت ات نیز مصداق روشنی ماه شده ست مگر چه کرده ست با تو این "سفر"؟آسمان و زمین جابجا شده ست؟گفتم:"سفر"تا نروی به غایت این گونه ای که من شده ام نرسی ..آنجا همه نورست و یتیمی دردی ست غریب آنچنان به آغوش آرامش می کشاند تن ات را همه جز "او"یادت می رود..اشکها ریختم و ریاضت ها کشیدم گفتمش گناه دستانم را نبخشید و دعوت خانه ی ایزد را پس زدم و باز به تکرار دعوت شده ام به خانه ات در اوج ناباوری و تنها خدا میداند حکمتش در چیست!؟دستان اش را میان لمس تپش هایم گذاشت و گفت:نازی نگران ام میکند اینهمه تپش خوب می دانست  که هنوز در گیر کابوس های آن هجرانم و نابخشوده گی گناه دستانم ..گفتم:از شوق دیدار ست و نگاهم را به یکباره دزدیدم و خنده ای کرد و گفت:بیشتر از هر کس می شناسم ات..گفت آنشب که  سٍْر  عاشقی ات را برایش گفتی فهمیدم که باورت نکرد و من آه شدم همه...گفت: بگذریم آمده ای اینجا تا با هم ساعاتی خوش باشیم و اشکهای پنهانی ام را پاک کرد.گفت :وعده ات انگار فراموش شده ست تا آمدم پاسخش دهم خواند حرفم را و تنها به این جمله "کسی که از بنده ی خدا بترسد از خدا نمی ترسد"زبانم را بست و پس از آن حجاب تن اضافه شد به من.گفت در مجلسی بودم از "کمیل"گفته اند همیشه بخوان عزیز تا دگرگون ات کند!گفت:نشسته بودم میان صحرایی که آب نداشت وعده کردم به تداوم ذکر سیدی آمد و جانماز جا مانده ات میان مسجد کوفه را به دستم داد و تشنگی همه از سر پرید..دلتنگ آنشب شده ام !دلتنگ آغوش پاک ات..پرت شده ام به تسبیح عقیق جانمازت و تنها یادگاری ات برای من که نمی دانم مهمان خانه اش هست و یا مشابه خودم به گورستان فراموشی رفته ست.آنچه گفته بودی حسب الامر انجام دادم  مابقی اش توکل بر جانان...تا صبح میان آرامش آغوشش شبی بی کابوس سر شد و حرفهای اینهمه سال ورم کرده اش را گفت و پیشانی ام را غرق بوسه هایش کرد.../

 

 

پ ن:دستانم در دستانش تاب می خورد از ذوق،بی هوا میان حرفهایمان سخن"او"شد و بعد سکوتی کوتاه گفت : تو با خدا معامله می کنی به واسطه ی همین دلواپسی ات از برای "او"و آینده اش زنده گی ات نور می شود همه!گفته بود همه ذکر باش تا صبح به روی غم های ات . حضانت "او"متعلق دستان من شده ست زنده گی ام همه شده ست نور ...و اما سایه ی فکرم از برای آینده نگران...نگران...نگران.../

پ ن:امشب درگیر این بغض لعنتی ام که خفه ام می کند.../..

 

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید