شبهای نجف

 در بهت سوز این شبها. بی تاب شده ام پیوند با ضریحی ازجنس آرامش را...بغض سنگینی خیمه زده است برروح دستان شکسته ام....خلوت آغوش شبهای نجف را می خواهم همان شبهای سازگاری دل با اندوه...همان شبهایی که یتیمی ات فراموش میشود درست همان لحظه های که در آغوش کشیده ای ضریح را ...مولا علی را...دلم هوای نجف دارد به چند باره انگار هر دوباری که رفتم هیچ نفهمیدم..اینروزها خراش شده ست دیواره های پوسته ی زمین در جنگ تن به تن دستان و بالا آمدن نفسی بریده و تلخ و خون آلود شبهای مرگ و زنده گی ..انگاری خود "مرگ"ست "زنده گی"!الهی ...به وقار نرسید این نابالغ جسور؟مگر نه اینکه اندوه وقار می آورد و متعالی می شود؟با وقار شده ام کاش مرا ببلعد آسمانی به حکم ات ...کاش  این اندوه های آوار شده بر سر مرا پرنده ای کند سبکبال میان ابرهای آسمان هفتمی که همه نورست و رهایی...

امشب بیقرارآسمانی ام که اندوه و مرا ببلعد شاید جانکاهی تن و روح خسته و ناپایدارم را قرار سازد...مهیا شده ام برای بلعیدن واوج ..تا تو چه فهم کنی از مهیا شدن!

 

پ ن : اى غمزداى هر غمزده اى دلگشاى هر اندوهگین اى ذخیره هنگام سختى من اى امید من در برابر پیش آمدهاى ناگوار اى همدم من هنگام ترس و وحشت اى رفیق من در غربتم اى پشتیبان کسى که پشتیبان ندارد اى پشتوانه آن کس که پشتوانه ندارد

 

 

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
سوما

توی این شبها ازش بخواه که تقدیر امسالت زیارت نجف باشه

سعید

ممنون از حضورتون. نظر لطف شماست به بنده. همین که دست به نوشتن آشنا بشه، به مرور قوی و قوی تر میشه :-)

شبیه خودم

این روزا معلومه حسابی عاشقی میکنی نازی. تو رو خدا برای ما هم دعا کن. دلت پاکه.