آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد


گاهی هیچ در آدمی ریشه ندارد. همین هیچ که ریشه ندارد انقدر پست در ِ جان ِ آدمی می ماند که بخشی می شود از اندیشه اش…اندیشه ای که نمی توان از آدمی باز ستاندش. همه چیز را می توان حتا ازآدمی به غارت برد اما اندیشه او در او باقی می ماند. ما زاده ی افکارمانیم و افکارمان زاده ی ما یند.مایی که هیچ نیستیم جز ذره ای از تما م انچه که در اشکال ما ریشه دارند.ما بارها از خودمان رفته ایم و در بازگشت مان به خود، جا مانده ای از آنچه که بوده ایم و گاه با تمام آنچه که نبود ایم به خویش بازگشته ایم .در جان ما کسانی زیسته اند که از ما بوده اند، از ما هستند و ما با آنان زیسته ایم و بی آنان نیز.

زمانی هست که آنچه که هیچی بیش نبوده ، می خواهد جان بگیرد در متن ِ ما که روشن است ، که روشنی ست. شبیه خاکی حاصلخیزی می پروانیمش در خود و سبز می شود و جان می گیرد و از آن هیچی فراتر می رود وبزرگ می شود .رشد می کند و از ما، از خاکی که در آن پروده شده است فراتر می رود ... متعالی می شود .

او دیگر ازما رفته است .تنها افکاری که زاده ی ان بود با ماست. فکری که آن را پروراند در ماست جانی که روشنی اش بخشید ، جانِ ماست..جانی که روشن می دارد هنوز هیچ ها را جان ِ ماست.و من جان ِ روشن ِ در آفتاب سوخته ام اینک بی هیچ واهمه ای از پروراندن ، روشنم از آنچه که اندیشه ی روشنی ست.و حاصلخیز در جریان ِ باد و باران و ریشه ها.

/ 2 نظر / 16 بازدید
الهام

خودش هیچ ... خیال هامان را هم بُرد با رفتنش نازی