نورست این روزهای من..

شاید زمانش سر رسیده ست که  دست های من  از رسوب در دست های تو دست بکشند  و خیابان های رفتنی را برگردند. من در روشنی خلوت ِ روز، پاهایم را می کشم روی هر چه  که پاهایم را می کشد از من به  تو. پاهایم را غلت می دهم روی ردّهایی که جایشان آزار است. جایشان را لبخند می کارم و نور می ریزم و لب هایم در کش و قوسی که تصویر نور دارد می خندد.خنده از لبهایم می دود به دست هایم و از دست هایم می ریزد روی پاهایم و پخش می شود درست شبیه عطر زنانه ای که در شهر می دود و می پیچد.

نور از من شروع می شود و در روز جریان می یابد.

/ 1 نظر / 16 بازدید
گلاره

هر کسی یک جایی، یک زمانی، توی زندگی‌اش متوقف می‌شود. نه برای اینکه نفس تازه کند، فکر کند، برنامه ریزی کند تا دوباره راه بیفتد. نه برای اینکه خستگی از تنش برود یا انگیزه‌هایش را یکی یکی از تو در توهای زندگی و ذهنش بیرون بکشد. برای اینکه هیچ کاری نکند. برای اینکه هیچی نشود. نه پس رود، نه پیش رود. برای اینکه سنگ کف رودخانه شود. بنشیند، بگذارد جریان از روی سرش رد شود، سنگریزه‌ها آرام بغلتند و بروند، سنگ، سنگین و ساکت همان ته بماند. فقط نگاه کند.