rel="alternate" type="application/rss+xml" title="..." href="http://sarvesepid.persianblog.ir/rss.xml" />
میوه بر شاخه شدم
سنگپاره در کف کودک
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خویشتنم
چنین که
دست تطاول به خود گشاده
منم ! ...
بالابلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسی ابر
قدم بردار
از هجوم پرندهء بیپناهی
چون به خانه بازآیم
پیش از آن که در بگشایم
بر تختگاه ایوان
جلوهای کن
با رُخساری که باران و زمزمه است
چنان کن که مجالی اَندَکَک را درخور است
که تبردار واقعه را
دیگر
دست خسته
به فرمان
نیست
که گفته است
من آخرین بازماندهء فرزانهگان ِ زمینام؟
من آن غول زیبایم که در استوای شب ایستاده است
غریق زلالی ِ همهء آبهای جهان
و چشمانداز شیطنتاش
خاستگاه ستارهایست
در انتهای زمینام کومهای هست
آنجا که
پادرجایی خاک
همچون رقص سراب
بر فریب عطش
تکیه میکند
در مفصل انسان و خدا
آری
در مفصل خاک و پوکم کومهای نااستوار هست
و بادی که بر لُجِّهی تاریک میگذرد
بر ایوان بیرونق سردم
جاروب میکشد
بردهگان عالیجاه را دیدهام من
در کاخهای بلند
که قلادههای زرین به گردن داشتهاند
و آزادهمَردُم را
در جامههای مرقع
که سرودگویان
پیاده به مقتل میرفتهاند ...
خانهء من در انتهای جهان است
در مفصل ِ خاک و پوک
با ما گفته بودند :
«آن کلام ِ مقدس را
با شما خواهیم آموخت
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می بایدِتان کرد»
عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گریخت ! ...

من در رقص عظیم عشق
به شکوه تو آغاز شدم
وتو آهنگی شدی
زندگی ام را
و من نغمه ای شدم موزون
در این آهنگ نشستم
اینک!
با سماع به سوی تو می آیم
تا در جلوه ای ملکوتی بازت یابم
تو ای شمس تابان ام
و اینک به دیدارم بیا با چشمانی بی دریغ
وفریاد کن
شکوه تنهایی ام را
جملهی بی قراری ات از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت !
گفتی لااقل انکارش نکن ! گفتم انکار نمی کنم هرچند ...
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
رو به روی من فقط تو بوده ای
از همان نگاه اولین
از همان زمان که آفتاب
با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوه استوار
آب شد
از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا
نگاه تو جواب شد
بنشین که شرر در دل تنگ ام بنشانی